در شهری در آمریکا ، آرایشگری زندگی میکرد که سالها بچهدار نمیشد .او نذر کرد که اگر بچهدار شود ،تا یک ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح کند . بالاخره خدا خواست و او بچهدار شد ! روز اول یک شیرینی فروش ایتالیائی وارد مغازه شد... پس ازپایان کار ، هنگامیکه قناد خواست پول بدهد ، آرایشگر ماجرا را به او گفت . فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازهاش را باز کند ، یک جعبه بزرگ شیرینی و یک کارت تبریک و تشکر از طرف قنا د دم در بود . روز دوم یک گل فروش هلندی به او مراجعه کرد و هنگامی که خواست حساب کند، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازهاش را باز کند ، یک دسته گل بزرگ و یک کارت تبریک و تشکر از طرف گل فروش دم در بو د. روز سوم یک مهندس ایرانی ب ه او مراجعه کر د. در پایان آرایشگرماجر ا ر ا ب ه او گفت و از گرفتن پول امتناع کرد .
حدس بزنید
فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازهاش ر ا باز کند، با چه منظرهای روبروشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟ فکر کنید
. شما هم یک ایرانی هستید
.حتما جواب بدید
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 2:2  توسط رها
|
نظر تو در مورد متن زیر بگو!!!
ازم پرسید:تو ماله منی؟؟؟
گفتم:اره!!!!!!
گفت:ماله خود خودم؟
گفتم:ماله خود خودتم !!!هر کاری که میخوای باهام بکن!!!
گفت:هر کاری؟
گفتم:هر کاری!!!!!!!!!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
تنهام گذاشت و رفت!
به نظرت این یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 17:27  توسط رها
|
ایا زیبا سخنان هم غمی دارند!!!!؟؟؟؟
ایا خم به ابرو می اورند؟ چرا خود را تعیم نمیدهند؟؟/
چرا خود را از غم نمی رهانند؟؟؟؟؟
مگر نه اینکه دنیا زباست؟؟؟؟ پس چرا گره به ابروان میدهی جانم؟؟؟؟؟؟
همانند رویای قشنگی که برایم ساختی ....برای خود بساز.....
و رویت را مثل قبل کن تا ماه رویان شوی باز.....!!!!!!
در دنیای قشنگ رها....!!!!!
------------------------------
برو ای دوست برو...
برو ای دختر پالان محبت بر دوش
دیده بر دیده ی من مفکن و نازم مفروش
به خدا سیرم.سیرم
+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 22:43  توسط رها
|
در این دنیا ی خاموشی که زندگی میکنیم....
هیچ کس چیزی نمیداند هیچ کس از من و تو چیزی نمیداند
با کلماتی بی صدا با هم حرف میزنیم....
هیچ کس چیزی نمیشنود هیچ کس چیزی از حرف های ما را نمیشنود.....
حاضرم تا همه چیز بدهم تا دمی با تو باشم!!!!!!!!
من تورا مینگرم و تو مرا مینگری
راز ما خاموش نخواهد ماند چون میدانم عشق در کناره ما میماند.....
بیا اینجا عزیزم !!!بیا این جا و با من حرف بزن...
و حاضرم همه چیز بدهم که همین حالا تورا پیش خود نگه دارم......!!!!!!!
+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 22:25  توسط رها
|
ما دو ماهی بودیم توی دریای کبود خالی از اشکهای شور از غم بود و نبود
پولک هامون رنگارنگ روزامن خوب و قشنگ
اسمون مون یکی خونمون یه قطره سنگ
خندمون موج هارو تا ابرا می برد
وقتی دلگیر بودم اون غصه می خورد
تورهای ماهیگیرا وا نمیشه عاشقی تو دریا تنها نمیشه
خوابمون مثل صدف پر مروارید
همیشه تک میزدیم به حباب های درشت
تا که مرغ ماهیخوار اومد و جفت منو کشت
دلش اتیش بگیره دل اون خونه خراب
دیگه نوبت منه سایه اش افتاده رو اب......
بعد ما نوبت جفت های دیگس
روز مرگ زشت دلهای دیگس
ای خدا کاری نکن یادش بره
که یه ماهی این پایین منتظره
نمیخوام تنها باشم ماهی تو دریا باشم
دوست دارم بعد از این توی قصه ها باشم
+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 17:45  توسط رها
|
روزي دروغ به حقيقت گفت:
مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم؟ حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد............. آن دو با هم به کنار ساحل رفتند، وقتي به ساحل رسيدند
حقيقت لباسهايش را در آورد. دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت.
از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است، اما دروغ درلبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود
پس چقدر خوبه که همیشه تویه این دنیا به هم راست بگیم مثل دنیای قشنگ رها....!!!
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 0:44  توسط رها
|
+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 23:47  توسط رها
|
خدایا خیلی بزرگی........... خیلی رحیمی............هیچ گلهای ازت ندارم
همه ی کارات منطق خودشون دارن
واقعا کسی تاحالا تورو نشناخته
به قول شاعر که میگه :
مجلس تمام شد و به اخر رسید عمر ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم
+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 22:33  توسط رها
|
+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 22:25  توسط رها
|
من عاشق بچه هام بچه ها پاک ترین ادمای روی زمینن چون دروغ نمیگن چون همیشه شادن چون هیچیو به دل نمیگیرن.
+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 3:40  توسط رها
|